خلولغتنامه دهخداخلو. [ خ ِل ْوْ ] (ع ص ) خالی .تنها. منفرد. || مرد فارغ و بری . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج ، اخلاء. || زن فارغ و بری
خلولغتنامه دهخداخلو. [ خ ُ ] (اِ) نوعی ازآلوی بزرگ که آن را خلوگرده نیز گویند : در آش خلو کوفته دیدم که بدعوی . بسحاق اطعمه (از جهانگیری ).|| هلو که میوه ای است معروف . (از بره
خلولغتنامه دهخداخلو. [ خ ُ ] (اِخ ) نام کوهی است بسیار بزرگ و بلند و شامخ . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء).
خلولغتنامه دهخداخلو. [ خ ُ ل ُوو ] (ع مص ) خالی بودن . خلاء. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). منه : جاؤونی خلو زید؛ ای خلوهم منه ؛ ای خالین منه : چون فخرالدو
خُلُودِفرهنگ واژگان قرآنماندگاری-جاودانگی (کلمه خلود به معناي برائت و دوري هر چيز از در معرض فساد بودن و باقي ماندنش بر صفت و حالتي است که دارد ، عرب هر چيزي را که زود فاسد نميشود با
خلوةلغتنامه دهخداخلوة. [ خ ِل ْ وَ ] (ع ص ) مؤنث خلو. زن فارغ و بری . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).