خلقانلغتنامه دهخداخلقان . [ خ َ ] (اِ) ج ِ خَلق : تا حشر کرد دهر بملکت ضمان از آنک جودت همی بروزی خلقان ضمان کند. مسعودسعد.کوتوال را گفت تا پیاده تمام گمارد از پس خلقانی تا کوشک
خلقانلغتنامه دهخداخلقان . [ خ ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ خَلَق ، کهنه و فرسوده . در نظم و نثر فارسی بصورت مفرد بکار رفته است : کهن کند بزمانی همان کجا نو بودو نو کند بزمانی همان که خلقان
خلقانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کهنه؛ فرسوده. Δ در فارسی معمولاً در معنای مفرد به کار میرود.۲. (اسم) جامۀ کهنه.
خلقان فروشلغتنامه دهخداخلقان فروش . [ خ ُ ف ُ ] (نف مرکب ) کهنه فروش . آنکه متاع و کالای کهنه می فروشد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
خلقانیلغتنامه دهخداخلقانی . [ خ ُ ] (ص نسبی ) کهنه خر. آنکه کالا و متاع کهنه می خرد. (یادداشت بخط مؤلف ) (از انساب سمعانی ). || آنکه کالای کهنه می فروشد. کهنه فروش . (یادداشت بخط
خرقانه ٔ علیالغتنامه دهخداخرقانه ٔ علیا. [ خ َ رَ ن َ ی ِ ع ُل ْ ] (اِخ ) نام رودی بوده است ببخارا. (از تاریخ بخارای نرشخی ص 39).
خلقان فروشلغتنامه دهخداخلقان فروش . [ خ ُ ف ُ ] (نف مرکب ) کهنه فروش . آنکه متاع و کالای کهنه می فروشد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
خلقانیلغتنامه دهخداخلقانی . [ خ ُ ] (ص نسبی ) کهنه خر. آنکه کالا و متاع کهنه می خرد. (یادداشت بخط مؤلف ) (از انساب سمعانی ). || آنکه کالای کهنه می فروشد. کهنه فروش . (یادداشت بخط
جرجانیلغتنامه دهخداجرجانی . [ ج ُ ] (اِخ ) حسن بن خلف بن سلیمان مکنی به ابوسعید و معروف به خلقانی . راوی بود. رجوع به تاریخ جرجان تألیف ابوالقاسم سهمی ص 144 شود.