خلخانلغتنامه دهخداخلخان . [ خ َ ] (اِ) گیاهی مانند اشنان که در حوالی بلخ از آن شخار می گیرند. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از برهان قاطع). خَرَند نام گیاهی است که از آن قلیا گیرند.
خلخانهلغتنامه دهخداخلخانه . [ خ َ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش سلدوز شهرستان ارومیه . دارای 157 تن سکنه . آب آن از رود گدار و محصول آنجا غلات ، توتون ، چغندر و حبوبات . ش
خلخانیلغتنامه دهخداخلخانی . [ خ َل ْ ل ُ ](ص نسبی ) منسوب به خلخ . کنایه از صورت : سرای تو پرسرو و پر ماه و پر گل ز یغمایی و چینی و خلخانی .فرخی .
خلجانفرهنگ مترادف و متضاد۱. تپش، لرزش ۲. اضطراب، دلهره، نگرانی، بیم ۳. آرزو، رغبت، خارخار، خواهش، میل ۴. محبت، عشق، مودت ۵. پریدن چشم ۶. به خاطر درآمدن، به خاطررسیدن، به ذهن خطور کردن
خلخانهلغتنامه دهخداخلخانه . [ خ َ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش سلدوز شهرستان ارومیه . دارای 157 تن سکنه . آب آن از رود گدار و محصول آنجا غلات ، توتون ، چغندر و حبوبات . ش
خلخانیلغتنامه دهخداخلخانی . [ خ َل ْ ل ُ ](ص نسبی ) منسوب به خلخ . کنایه از صورت : سرای تو پرسرو و پر ماه و پر گل ز یغمایی و چینی و خلخانی .فرخی .
چینیلغتنامه دهخداچینی . (ص نسبی ) از مردم چین . از چین . اهل چین : سرای تو پرسرو و پر ماه و پر گل ز یغمائی و چینی و خلخانی . فرخی .همه ترکان چین بادند هندوش مباد از چینیان چینی
اشنانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی از خانوادۀ اسفناج با شاخههای باریک، برگهای ریز، و طعم شور که معمولاً در شورهزارها میروید؛ چوبک اشنان؛ اشنان قلیا؛ آذربو؛ آذربویه؛ غاسول؛ خَرند؛ خلخان:
کشیلغتنامه دهخداکشی . [ ک َ ] (ص نسبی ) منسوب به کش که قریه ای است در سه فرسخی جرجان بالای کوه . (از انساب سمعانی ). || منسوب به کش که قریه ای است نزدیک سمرقند. (الانساب ). ||