خلاوشلغتنامه دهخداخلاوش . [ خ َ وُ ] (اِ) هنگامه . غوغا. شور.مشغله . بانگ . آواز. زمزمه . (ناظم الاطباء). خلاووش .
خاوشلغتنامه دهخداخاوش . [ وُ ] (اِ) خیاری است که آنرا بجهت تخم نگاه می دارند. (از برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (فرهنگ اوبهی ).
خلابشلغتنامه دهخداخلابش . [ خ َ ب َ ] (اِ) نوکر و ملازم و مرسوم خوار بزبان مردم گیلان . (برهان قاطع).
خلاووشلغتنامه دهخداخلاووش . [ خ َ وو ] (اِ) خلاوش .خلالوش . خلانوش . رجوع به خلالوش در این لغت نامه شود.
خاوشلغتنامه دهخداخاوش . [ وُ ] (اِ) خیاری است که آنرا بجهت تخم نگاه می دارند. (از برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (فرهنگ اوبهی ).
خلابشلغتنامه دهخداخلابش . [ خ َ ب َ ] (اِ) نوکر و ملازم و مرسوم خوار بزبان مردم گیلان . (برهان قاطع).
خلاشلغتنامه دهخداخلاش . [ خ ِ ] (اِ) زمین پر گل و لای . || زمین که در آن آب و لای بهم آمیخته است . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). لجن . (یادداشت بخط مؤلف ). خلیش که آنرا چیچله و