خلاشهلغتنامه دهخداخلاشه . [ خ َ ش َ / ش ِ ] (اِ) خار و خاشاک . (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : دست بگشاده چو برقی جسته ای وز خلاشه پیش ورغی بسته ای . شیخ عطار (از
خلاصهفرهنگ مترادف و متضاداجمال، اختصار، القصه، برگزیده، منتخب، باری، به هر حال، ایجاز، بالاجمال، چکیده، زبده، شمه، کوتاه، گزیده، ماحصل، مجمل، مختصر، ملخص، موجز ≠ تفصیل
انبیرهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخلاشه و خاشاک و پوشال که در سقف خانه روی پرواز میریزند و بعد بالای آن را با گل و خاک و کاهگل میپوشانند.
انبیرهفرهنگ انتشارات معین(اَ رَ یا رِ) (اِ.) خلاشه و خاشاکی که پس از پوشش خانه بر بام اندازند تا بر بالای آن خاک و گل ریزند و بیندایند.
انبیرهلغتنامه دهخداانبیره . [ اَم ْ رَ ] (اِ) خلاشه و خاشاکی را گویند که بعد از پوشش خانه بر بام اندازندتا بر بالای آن خاک و گل ریزند و بیندایند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (ف
خسلغتنامه دهخداخس . [ خ َ ] (اِ) خاشه و خلاشه . خاشاک . (از برهان قاطع). خرده ٔ کاه . خاز. (از ناظم الاطباء). مرادف خار. (از آنندراج ). چوب ریزه . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) : چون