خلابلغتنامه دهخداخلاب . [ خ َل ْ لا ] (ع ص ) مرد فریبنده ٔ مکار. دروغگو. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). بسیار فریبا. (یادداشت بخط مؤلف ).
خلابلغتنامه دهخداخلاب . [ خ َ ] (اِ مرکب ) گل و لای و آب که بهم آمیخته شده باشد. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). منجلاب . لجن زار : زآن شراب اینکه تو داری چو خلابیست نبیذدربهشت
خلابلغتنامه دهخداخلاب . [ خ ِ ] (ع مص ) مصدر دیگر خلب است . (منتهی الارب ). رجوع به خلب در این لغت نامه شود. || مخالبة. رجوع به مخالبة در این لغت نامه شود.
خلابتلغتنامه دهخداخلابت . [ خ ِ ب َ ] (ع مص ) خلابة. فریفتن بزبان . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خلابة در این لغت نامه شود.
خلابرلغتنامه دهخداخلابر. [ خ َ ب َ ] (اِ) تازیانی که در دربخانه ٔ پادشاهان و سلاطین مرسوم خوار باشند. (ناظم الاطباء). بزبان گیلان مردمی را گویند از عرب که در خانه ٔ پادشاهان وسلا
خلابسلغتنامه دهخداخلابس . [ خ َ ب ِ ] (ع ص ، اِ) باطل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خلابسلغتنامه دهخداخلابس . [ خ ُ ب ِ ] (ع ص ، اِ) سخن رقیق . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). || دروغ . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خلابشلغتنامه دهخداخلابش . [ خ َ ب َ ] (اِ) نوکر و ملازم و مرسوم خوار بزبان مردم گیلان . (برهان قاطع).
خلابةلغتنامه دهخداخلابة. [ خ َل ْ لا ب َ ] (ع ص ) زن فریبنده و مکاره و دروغگو. مؤنث خلاب .(از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خلابةلغتنامه دهخداخلابة. [ خ ِ ب َ ] (ع مص ) فریفتن بزبان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). مصدر دیگر آن «خلب » و «خلاب » است . رجوع به خلابت
خلابتلغتنامه دهخداخلابت . [ خ ِ ب َ ] (ع مص ) خلابة. فریفتن بزبان . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خلابة در این لغت نامه شود.
خلابرلغتنامه دهخداخلابر. [ خ َ ب َ ] (اِ) تازیانی که در دربخانه ٔ پادشاهان و سلاطین مرسوم خوار باشند. (ناظم الاطباء). بزبان گیلان مردمی را گویند از عرب که در خانه ٔ پادشاهان وسلا
خلابسلغتنامه دهخداخلابس . [ خ َ ب ِ ] (ع ص ، اِ) باطل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).