خلعفرهنگ مترادف و متضاد۱. اخراج، انفصال، برکناری، عزل ≠ نصب ۲. معزول، برکنار، مخلوع ≠ منصوب، برگماری ۳. در آوردن، ریشهکن کردن، کندن
خلعلغتنامه دهخداخلع. [ خ َ ] (ع اِمص ) عزل . معزولی . (ناظم الاطباء).- خلع شدن ؛ معزول شدن . از شغل و عمل خارج شدن .- خلع عذار کردن ؛ بی آبرویی کردن : چون بازگشتند مستان همه
خلعلغتنامه دهخداخلع. [ خ َ ] (ع مص ) برگ آوردن . یقال : خلعت العضاة. || گسستن پی پاشنه . || برکندن جامه را از تن . منه : خلع ثوبه . || برکندن نعلین و چکمه . منه : خلع نعله و خل
خلعلغتنامه دهخداخلع. [ خ ِ ل َ ] (ع اِ) ج ِ خلعت . خلعتها. (یادداشت بخط مؤلف ) : و از دارالخلافه به خلع گرانمایه مخصوص گشت . (جهانگشای جوینی ).
فرنسيوندیکشنری عربی به فارسیخلا ل کردن (باقلا وامثال ان) , مقشر کردن , فرانسوي , فرانسه , زبان فرانسه , فرانسوي کردن
خلاصةدیکشنری عربی به فارسیخلا صه , زبده , مختصر , کوتاهي , اختصار , طرح کلي , رءوس مطالب , موجز , اختصاري , ملخص , انجام شده بدون تاخير , باشتاب