خفدانلغتنامه دهخداخفدان . [ خ َ ] (اِ) خفتان . جبه و سلاح در روز جنگ . (ناظم الاطباء). رجوع به خفتان در این لغت نامه شود.
خفدانلغتنامه دهخداخفدان . [ خ َ ف َ ] (ع مص ) تیز رفتن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خَفَد. خَفْد. رجوع به خفد در این لغت نامه شود.
خدانشناسفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیدین، کافر، ملحد ۲. هرهری مسلک ۳. ناپارسا، ناپرهیزگار، نامطمئن ≠ خداشناس
خندانفرهنگ مترادف و متضاد۱. بشاش، خندهرو، خوشرو، خندهناک، شاد، شادان، شادمان، گشادهرو، متبسم، مسرور، مشعوف ≠ گریان، گرفته ۲. شکفته، شکوفا ≠ نشکفنه
خفدلغتنامه دهخداخفد. [ خ َف ْ / خ َ ف َ ] (ع مص ) تیز رفتن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). بشتاب رفتن . (یادداشت بخط مؤلف ). خفدان . رجوع
خفتانلغتنامه دهخداخفتان . [ خ ِ ] (اِ) نوعی از جبه و جامه ٔ روز جنگ باشد که آنرا قزاگند گویند و ترکی قلمقاقی خوانند. (از برهان قاطع). درع . گَبر. (صحاح الفرس ). جوشن . (مهذب الاس
دانلغتنامه دهخدادان . (اِ) در آخر کلمه معنی ظرفیت بخشد. (برهان ). جای هر چیز. در کلمات مرکبه افاده ٔ معنی ظرفیت کند و هرچه بدان مضاف شود افاده کند که ظرف آن چیز بود. جای و مکان