خطر کردنفرهنگ مترادف و متضادریسک کردن، مخاطرهجویی کردن، خطر پذیرفتن، به استقبالخطر رفتن ≠ عافیت طلبیدن، سلامت جستن، سلامتجویی کردن
خطر کردنلغتنامه دهخداخطر کردن . [ خ َ طَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تهور کردن . خود را بخطر افکندن . (یادداشت بخط مؤلف ) : مهتری گر بکام شیر در است رو خطر کن ز کام شیر بجوی . حنظله بادغیس
خطرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنچه مایۀ تلف شدن کسی یا چیزی است.۲. [قدیمی] بلندی قدر و مقام؛ شرف؛ بزرگی: ◻︎ از خطر کردن بزرگی و «خطر» جویم همی / این مثل نشنیدهای کاندر خطر باشد «خطر» (ام
نظریۀ زیانگریزیprospect theoryواژههای مصوب فرهنگستاننظریهای مبنیبر اینکه تصمیمگیران در صحنۀ سیاست داخلی و بینالمللی باتوجهبه تجربۀ پیشین جامعه حاضر به خطر کردن در اتخاذ تصمیمهایی که احتمال سود در آن است، نی
تصادفاً وقوع یافتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت ] تصادفاً وقوع یافتن، اتفاقاً واقع شدن، آمدن برخورد کردن خطر کردن، قمار کردن قرعه بهنامش اصابت کردن