خصنلغتنامه دهخداخصن . [ خ ُ ص ُ ] (ع اِ) ج ِ خصین . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به خصین در این لغت نامه شود.
خصینلغتنامه دهخداخصین . [ خ َ ] (ع اِ) تبر خرد. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (اقرب الموارد). صورت مذکر و مؤنث این کلمه یکی است . ج ، اَخصُن ، خُصُن .
صالحلغتنامه دهخداصالح . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن رشدین کاتب ، مکنی به ابی علی . یکی از ائمه ٔ کتاب و ماهر در سائر آداب است . او صحبت متنبی را دریافته و شعر او را روایت کرده است و وی ر