خصمانلغتنامه دهخداخصمان . [ خ َ ] (اِ) دشمنان . عدوها. (یادداشت بخط مؤلف ) : هیچکس از وزیر و سالاران لشکر بر خداوند این اشاره نکند که جنگی قائم و خصمان را زده باز باید گشت . (تا
خصمانلغتنامه دهخداخصمان . [ خ ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ خصیم . (از منتهی الارب ) (از دهار) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خصمان سفلیلغتنامه دهخداخصمان سفلی . [ خ ُ ن ِ س ُ لا ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از عناصر اربعه است بسبب ضدیتی که باهم دارند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
خصمان سفلیلغتنامه دهخداخصمان سفلی . [ خ ُ ن ِ س ُ لا ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از عناصر اربعه است بسبب ضدیتی که باهم دارند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
خصومتآمیزفرهنگ مترادف و متضادخصمانه، عداوتآمیز، ستیزهجویانه، کینهتوزانه، عنادآمیز، دشمنوار، دشمنانه ≠ دوستانه
خصمانهلغتنامه دهخداخصمانه . [ خ َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ، ق مرکب ) دشمنانه . دشمن وار. (یادداشت بخط مؤلف ) : خصمانه چون بجنگ درآید بر در ضرب بر خصم کارزار کند روزگار زار. سوزنی .در