خصالغتنامه دهخداخصا. [ خ ِص ْ صا ] (اِخ ) نام قریه ای است بزرگ در نواحی دجیل که سابقاً در گوشه ای از دجیل قرارداشته و فعلا وجود ندارد ولی در ساحل نهر ملک تل قریه ای موسوم به تل
خصالغتنامه دهخداخصا. [ خ ُ ] (اِخ ) نام جایگاهی است در دیار بنی الیربوع در بین افاق و افیق از نجد. (از معجم البلدان ).
خثالغتنامه دهخداخثا. [ خ ُ ] (ع اِ) تپاله . (یادداشت بخط مؤلف ). گوه گاو . (دهار). آنچه از فضولات در بطن جانوران است . (از تذکره ٔ ضریر انطاکی ص 140). سرگین و از مطلق آن مراد
خس ءلغتنامه دهخداخس ء. [ خ َس ْءْ ] (ع مص ) راندن سگ و دور کردن آن . || دور شدن سگ و رفتن آن . || خیره شدن چشم . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموار
خسالغتنامه دهخداخسا. [ خ َ ] (ع ص ) طاق . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). مقابل جفت .منه ، «خسا» او «زکا» یعنی طاق یا جفت . ج ، اَخاسی .
خسعلغتنامه دهخداخسع. [ خ َ ] (ع مص ) دور کردن ازکسی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) .
خَصَاصَةٌفرهنگ واژگان قرآنفقر و حاجت (جمله "لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ "يعني هرچند خودشان به آن احتياج داشته باشند.)
خصاصلغتنامه دهخداخصاص . [ خ ِ ] (ع اِ) ج ِ خُص ّ. (منتهی الارب ) (ازتاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به خُص ّ شود.
خصاصلغتنامه دهخداخصاص . [ خ ُ ] (ع اِ) ج ِ خُصاصَة. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به خُصاصَه شود.
خَصَاصَةٌفرهنگ واژگان قرآنفقر و حاجت (جمله "لَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ "يعني هرچند خودشان به آن احتياج داشته باشند.)
خصاصلغتنامه دهخداخصاص . [ خ ِ ] (ع اِ) ج ِ خُص ّ. (منتهی الارب ) (ازتاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به خُص ّ شود.