خصلغتنامه دهخداخص . [ خ َص ص ] (ع مص ) مصدر دیگری برای خصوص و خُصوصیَّة خَصوصیَّه و خصیصی [ خ ِ ص صی صا ] و خصیصاء [ خ ِ ص صی صاء ] و خُصیَّة و تَخِصَّة. (منتهی الارب ) (از لس
خصلغتنامه دهخداخص . [ خ ِص ص ] (ع ص ) ناقص . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ). || نرم . (یادداشت بخط مؤلف ).
خصلغتنامه دهخداخص . [ خ ُص ص ] (ع اِ) خانه ٔ نئین . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد).ج ، خِصاص ، خُصوص ، خصاص . || خانه ای که از چوب مسقف بود. (منتهی الارب
خثلغتنامه دهخداخث .[ خ ُث ث ] (ع اِ) خس و خاشاک خشک گذاشته ٔ سیل . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) . || خاشه ٔ سیاه که بر سر آب رود. (مهذب الاسماء). || جامه غوک خشک دیرینه . (آنندرا
خسلغتنامه دهخداخس . [ خ َ ] (اِ) خاشه و خلاشه . خاشاک . (از برهان قاطع). خرده ٔ کاه . خاز. (از ناظم الاطباء). مرادف خار. (از آنندراج ). چوب ریزه . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) : چون
خسلغتنامه دهخداخس . [ خ َس س ] (ع اِ) تره ٔ کاهو. (منتهی الارب ). کوک . کاهو. (یادداشت بخط مؤلف ). و آب کوک که او را به تازی ماءالخس گویند... اندر دهان می دارند. (ذخیره ٔ خوا
خصملغتنامه دهخداخصم . [ خ َ ] (ع مص ) غلبه کردن در خصومت . (منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ).
خصملغتنامه دهخداخصم . [ خ ِ ] (از ترکی ، اِ) مأخوذ از ترکی دولت . || صاحب و مالک . || رفیق . || خویش . (ناظم الاطباء).
خصملغتنامه دهخداخصم . [ خ ُ ] (ع اِ) جانب . ناحیه . گوشه . یقال : وقع المتاع فی خصم الوعاء؛ ای فی زاویة الوعاء. (از منتهی الارب ). || گوشه ٔ درونی دنباله ٔ مشک که در مقابل دنه
خصوصاًلغتنامه دهخداخصوصاً. [ خ ُ ] (ع ق ) بطور خصوص و علی الخصوص و بخصوص . بویژه . (ناظم الاطباء) : طبع بشریت است و خصوصاً از آن ملوک که دشوار آید ایشان را دیدن کس که مستحق جایگاه
خصاصلغتنامه دهخداخصاص . [ خ ِ ] (ع اِ) ج ِ خُص ّ. (منتهی الارب ) (ازتاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به خُص ّ شود.
خصوصیةلغتنامه دهخداخصوصیة. [ خ ُ / خ َ صی ی َ ] (ع مص ) خاص کردن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ). مصدر دیگریست برای «خص » و «خصوص ».
خصوصلغتنامه دهخداخصوص . [ خ ُ ] (ع اِ) خرابات . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ). || ج ِ خُص ّ. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموار
خصوصلغتنامه دهخداخصوص . [ خ ُ ] (ع مص ) مصدر دیگری است در «خص ». (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ). خاص کردن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ).
خصیصاءلغتنامه دهخداخصیصاء. [ خ ِص ْ صی ] (ع مص ) تفضیل دادن چیزی را بر چیزی دیگر وخاص کردن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به «خص » و «خصیصی » در این لغت