خشک آوردنلغتنامه دهخداخشک آوردن . [ خ ُ وَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از سخن نگفتن و سکوت کردنی باشد از غایت اعراض و بی دماغی : مستی فزود اندر سرم خامش کنم خشک آورم خواهی تمامش بشنوی امشب
خشکفرهنگ مترادف و متضاد۱. پژمرده، زرد، بیطراوت ≠ تر، باطراوت، خرم، شاداب، مرطوب، نوشکفته ۲. بیآب، بینم، کویر، برهوت ≠ مرطوب ۳. یبس، یابس ≠ آبدار ۴. بیروح، بیعاطفه، سرد ۵. متعصب ۶. مقر
خشکدیکشنری فارسی به انگلیسیarid, austere, crisp, crispy, crunchy, dry, dusty, literal, matter-of-fact, mealy, poker face, rigid, sere, stiff, strait-laced, strange, unapproachable, waterl
دلهلغتنامه دهخدادله . [دَل ْ ل َ / ل ِ / دَ ل َ / ل ِ ] (اِ) پوست خشک . ریم خشک بر روی ریش . چرک خشک که بر روی ریشی یا خستگی بندد. یک ورقه ریم خشک شده بر سر ریش یا خستگی . پوست
اخثاءالبقرلغتنامه دهخدااخثاءالبقر. [ اَ ئُل ْ ب َ ق َ ] (ع اِ مرکب ) پاچک دشتی . (لغات الطب از مؤیدالفضلا). در تحفه ٔحکیم مؤمن آمده : ب خاء معجمه سرگین گاو است ، در آخر اول گرم و در
خشک ریشهلغتنامه دهخداخشک ریشه . [ خ ُ ش َ / ش ِ ] (اِ مرکب ) بهانه . عذر. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء).- خشک ریشه کردن ؛ بهانه کردن . عذر آوردن باشد اگر چنانکه گویند خشک ریشه می
خشک کردنلغتنامه دهخداخشک کردن . [ خ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رطوبت چیزی را گرفتن . از رطوبت انداختن . از آب انداختن . نم چیزی را درچیدن . (یادداشت بخط مؤلف ). || شیر را بند آوردن . بد
اضطغاثلغتنامه دهخدااضطغاث . [ اِ طِ ] (ع مص ) فراهم آوردن ضِغْث را. (منتهی الارب ). و ضِغْث بمعنی دسته گیاه خشک و تر درآمیخته است . رجوع به ضِغْث شود. گرد آوردن هیزم . (از اقرب ال