خشکنابلغتنامه دهخداخشکناب . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان خانمرود بخش هریس شهرستان اهر، واقع در 7 هزارگزی جنوب خاوری هریس و 31 هزارگزی شوسه ٔ تبریز به اهر. این دهکده در جلگه و
خشکنابلغتنامه دهخداخشکناب . [ خ ُ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان عباسی بخش بستان آباد شهرستان تبریز، واقع در 31 هزارگزی جنوب خاوری بستان آباد و 3هزارگزی شوسه میانه تبریز. این دهکده د
خشکنگبینلغتنامه دهخداخشکنگبین . [ خ ُ ک َ گ َ ] (اِ مرکب ) مَن ّ. (یادداشت بخط مؤلف ). || عسل خشک . خشکنجبین . خشک انگبین . رجوع به خشک انگبین شود.
خشکآبلغتنامه دهخداخشکآب . [ خ ُ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) مرواریدی است ناصاف و تیره و بی آب (جواهرنامه ). قسمی مروارید است منسوب به قنای تیره رنگ که سپیدی آن بسپیدی گچ زند و آب و رون
خشکابلغتنامه دهخداخشکاب . [ خ َ ] (اِ) مانع و منعکننده را گویند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) : اینکه در قبل عالمی نبودهیچ مانع ترا و خشکابی .(از فرهنگ جهانگیر
زگلوچهواژهنامه آزادیا زگلوجه نام روستایی واقع شده در استان آذربایجان شرقی، شهرستان بستان آباد، بخش تیکمه داش از دهستان اوجان شرقی است که با روستاهای قره چمن، جداقیه ، گلهین ، خشکن
خانمرودلغتنامه دهخداخانمرود. [ ن ُ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای دوگانه ٔ بخش هریس شهرستان اهر است . این دهستان در قسمت جنوبی شهرستان اهر واقع و از شمال به دهستان حومه ٔ اهر و از ج
خشک نانلغتنامه دهخداخشک نان . [ خ ُ ] (ص مرکب ) نان خشک . نان ته مانده ٔ سفره ها که در مطبخ جمع آرند و تر یا خشک آن را بگدایان دهند. (یادداشت بخط مؤلف ) : همی دربدر خشک نان باز جس
خشکنگبینلغتنامه دهخداخشکنگبین . [ خ ُ ک َ گ َ ] (اِ مرکب ) مَن ّ. (یادداشت بخط مؤلف ). || عسل خشک . خشکنجبین . خشک انگبین . رجوع به خشک انگبین شود.