خشنسارلغتنامه دهخداخشنسار. [ خ َ ش َ ] (اِ) نوعی مرغابی بزرگ تیره رنگ میان سر سفید باشد و ترکان قشقلدان می گویند. (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). مرغابی کوچکتر از کودزه . (از صحاح ا
خشنسارفرهنگ انتشارات معین(خَ شَ) [ = خشن + سار = سر ] (اِمر.) نوعی مرغابی بزرگ که سری سفید دارد و تنش تیره گون است و به سیاهی زند.
خشنسارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی مرغابی بزرگ و تیرهرنگ با سر سفید: ◻︎ پیاده همیشد ز بهر شکار / خشنسار بود اندر آن رودبار (فردوسی: ۱/۱۹۱)، ◻︎ از آن کردار کاو مردم رباید / عقاب تیز برْباید
خانسارلغتنامه دهخداخانسار. (اِخ ) ضبط دیگر «خوانسار» است و این ضبط را یاقوت در معجم و خواندمیر در حبیب السیر ج 3 ص 516 چ کتابخانه ٔ خیام آورده : «خانسار از اعمال جربادقان (گلپایگا
خشتنسارلغتنامه دهخداخشتنسار. [ خ َ ت َ ] (اِ) مرغابی بزرگی است تیره رنگ که میان سر او سفید می باشد و به ترکی قشقلدان گویند. مصحف خشنسار. رجوع به خشنسار شود.
خشکسارلغتنامه دهخداخشکسار. [ خ ُ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) زمینی را گویند که از آب دور باشد. (برهان قاطع)(آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). خشک زار : گرمسیری ز خشکساری بوم کرده باد شمال
خشنشارلغتنامه دهخداخشنشار. [ خ َ ش َ ] (اِ) خشنسار. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : و ان شئنا حثثنا الطیرمن حافاتها زمراًخشنشاراً وتجاما تری بوجوهها غرراً. ابونواس (دیوان ص 20
خشنشارلغتنامه دهخداخشنشار. [ خ َ ش َ ] (اِ) خشنسار. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : و ان شئنا حثثنا الطیرمن حافاتها زمراًخشنشاراً وتجاما تری بوجوهها غرراً. ابونواس (دیوان ص 20
خشتنسارلغتنامه دهخداخشتنسار. [ خ َ ت َ ] (اِ) مرغابی بزرگی است تیره رنگ که میان سر او سفید می باشد و به ترکی قشقلدان گویند. مصحف خشنسار. رجوع به خشنسار شود.
خشتنشارلغتنامه دهخداخشتنشار. [ خ َ ت َ ] (اِ) مرغابی بزرگی است تیره رنگ و میان سر او سفید می باشد و به ترکی قشقلدان گویند. (از برهان قاطع). مصحف خشنسار.
خشنلغتنامه دهخداخشن . [ خ َ ش ِ ](اِ) مخفف خشین و آن بازیی باشد نه سفید و نه سیاه .(از برهان قاطع). خشین . خشنسار. (حاشیه ٔ برهان قاطع). در لغت نامه ٔ فرس ص 124 بنا بر قول حاشی
خنسارلغتنامه دهخداخنسار. [ خ َ ] (اِ) جانوری است آبی که گوشت آن را خورند. (برهان قاطع). در حاشیه ٔ دکتر معین بر برهان قاطع آمده : مصحف خشنسار. رجوع شود به خشین سار و خشیشار.