خشماءلغتنامه دهخداخشماء. [ خ َ ] (ع ص ) مؤنث اَخشَم . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). زن فراخ بینی . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ). زنی
خشمآلودفرهنگ مترادف و متضادخشمگین، خشمناک، خشمآمیز، خشمآگین، عصبانی، عصبی، غضبناک، غضبآلود، قهرآلود ≠ مهرآلود
اخشملغتنامه دهخدااخشم . [ اَ ش َ ] (ع ص ) فراخ بینی . || گنده بینی . آنکه بینی وی بوی گرفته باشد بعلتی . || آنکه بوی بد شنود. || آنکه قوه ٔ شامه ندارد. آنکه بوی و گند نشنود. (تا
خشمآلودفرهنگ مترادف و متضادخشمگین، خشمناک، خشمآمیز، خشمآگین، عصبانی، عصبی، غضبناک، غضبآلود، قهرآلود ≠ مهرآلود