خش خشلغتنامه دهخداخش خش . [ خ ِ خ ِ] (اِ صوت ) حکایت صوت جامه ٔ آهاردار گاه رفتن یا جنبیدن صاحب آن و امثال آن . بانگ جامه ٔ نو و بانگ کاغذو جز آن . خشت خشت . (یادداشت بخط مؤلف )
خش خشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهصدای حرکت خفیف دو چیز بر روی یکدیگر، مانند کاغذ، برگ خشک، و پارچۀ آهاردار.
خشخشهلغتنامه دهخداخشخشه . [ خ َ خ َ ش َ / ش ِ ] (اِ صوت ) بانگ کاغذ و جامه ٔ نو و آواز سلاح و آواز کردن هر چیز خشک از افتادن چیزی بر آن و درآمدن در چیزی .(آنندراج ) (از دهار) (از
کالی خشخشلغتنامه دهخداکالی خشخش . [ ] (هندی ، اِ) به هندی خشخاش بری اسود است که از آن افیون بعمل آورند. (فهرست مخزن الادویه ).
خشخشهلغتنامه دهخداخشخشه . [ خ َ خ َ ش َ / ش ِ ] (اِ صوت ) بانگ کاغذ و جامه ٔ نو و آواز سلاح و آواز کردن هر چیز خشک از افتادن چیزی بر آن و درآمدن در چیزی .(آنندراج ) (از دهار) (از
کالی خشخشلغتنامه دهخداکالی خشخش . [ ] (هندی ، اِ) به هندی خشخاش بری اسود است که از آن افیون بعمل آورند. (فهرست مخزن الادویه ).
متخشخشلغتنامه دهخدامتخشخش . [ م ُ ت َ خ َ خ ِ ] (ع ص ) آوازکننده مثل کاغذ و آلات حرب . (آنندراج ). سلاح آوازکننده و کاغذ خشخش کننده . (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ بعدشود. || پ