خشتیلغتنامه دهخداخشتی . [ خ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان علامرودشت بخش کنگان شهرستان بوشهر. واقع در صدهزارگزی خاور کنگان و 8 هزارگزی شمال راه مالرو اشکنان به پس رودک . این دهکده
خشتیلغتنامه دهخداخشتی . [ خ ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان چناررود بخش آخوره شهرستان فریدن . واقع در چهل و پنج هزارگزی جنوب خاوری آخوره . این ده در کوهستان قرار دارد و محلی ا
خشتیلغتنامه دهخداخشتی . [ خ ِ ] (ص نسبی ) از خشت کرده . از خشت ساخته شده . از خشت فراهم آمده . (یادداشت بخط مؤلف ). || چهارگوش ،به اندازه ٔ خشت . (یادداشت بخط مؤلف ). || خشتی
خشتی به خیر گذاشتنلغتنامه دهخداخشتی به خیر گذاشتن . [ خ ِ ب ِ خ َ/ خ ِ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) بنای خیر کردن مانند ساختن آب انبار و پل و جز آن . (از ناظم الاطباء). عمارتی مثل آب انبار و مهمانسرا
خشتیاریلغتنامه دهخداخشتیاری . [ خ َ ت َ ] (ص نسبی ) منسوب است به خشتیار که نام آباء و اجدادی است . (از انساب سمعانی ).
خشتیانکلغتنامه دهخداخشتیانک . [ خ ِ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قلعه حاتم شهرستان بروجرد، واقع در 12 هزارگزی شمال خاوری بروجرد و 6 هزارگزی خاور راه شوسه بروجرد به اشترینان . این
خشتیجانلغتنامه دهخداخشتیجان . [ خ ِ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حمزه لو بخش خمین شهرستان محلات واقع در سی هزارگزی شمال باختر خمین و هفت هزارگزی خاور راه شوسه خمین به اراک . این دهک
خشتی به خیر گذاشتنلغتنامه دهخداخشتی به خیر گذاشتن . [ خ ِ ب ِ خ َ/ خ ِ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) بنای خیر کردن مانند ساختن آب انبار و پل و جز آن . (از ناظم الاطباء). عمارتی مثل آب انبار و مهمانسرا
آجرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخشتی که در کورۀ آجرپزی بهصورت مکعب مستطیل پخته شده باشد؛ خشت پخته. آجر تراش: آجر تراشیده و ساییده که برای زینت در نمای ساختمان به کار میرود. آجر جوش: آجر بسیا
خشتیاریلغتنامه دهخداخشتیاری . [ خ َ ت َ ] (ص نسبی ) منسوب است به خشتیار که نام آباء و اجدادی است . (از انساب سمعانی ).
خشتیانکلغتنامه دهخداخشتیانک . [ خ ِ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قلعه حاتم شهرستان بروجرد، واقع در 12 هزارگزی شمال خاوری بروجرد و 6 هزارگزی خاور راه شوسه بروجرد به اشترینان . این