خشتوکلغتنامه دهخداخشتوک . [ خ َ / خ ُ] (ص ، اِ) بچه ٔ حرامزاده را گویند. (از برهان قاطع). مصحف خشوک . (یادداشت بخط مؤلف ). || مکار. (از انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) : از بزر
حرامزادهلغتنامه دهخداحرامزاده . [ ح َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب / ص مرکب ) سِنْد. (صحاح الفرس ) (دهار). سنده . سندره . (صحاح الفرس ). ابن زنیة.ابن غیة. ولدالزنا. زنازاده . مول . زاده ٔ ح
کاخشتوانلغتنامه دهخداکاخشتوان . [ خ ُ ت ُ ] (اِخ ) قریه ای از قراء بخارا در ماوراءالنهر. (معجم البلدان ). احمدبن محمدبن نصر گوید : هنوز آن قوم مانده اند در ولایت کش و نخشب و بعضی از
دلدللغتنامه دهخدادلدل . [ دُ دُ ] (ع ص ) قوم دلدل ؛ قومی که میان دو کار مضطرب و پریشان باشند و استقامت نورزند. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). جاءالقوم دلدلا؛ در حالی آمدند