خشبیهلغتنامه دهخداخشبیه . [ خ َ ش َ بی ی َ ] (اِخ ) قومی است از جهمیه . (منتهی الارب ). ظاهراً این همان خشبیه است که فرقه ای از زیدیه می باشند که به کمک مختاربن ابی عبید ثقفی برخ
خشبیهلغتنامه دهخداخشبیه . [ خ َ ش َ بی ی َ ] (اِخ ) نام کوهی است در نزدیکی مصیصه در مرز. (از معجم البلدان یاقوت ).
خشبیهلغتنامه دهخداخشبیه . [ خ َ ش َ بی ی َ ] (اِخ ) خشبیه یا سرخابیه اصحاب سرخاب طبری از فرق زیدیه اند که به کمک مختاربن ابی عبید ثقفی خروج کردند و چون سلاحی جز چوب (خشب ) نداشتن
خابیهلغتنامه دهخداخابیه . [ ی َ ] (اِخ ) شهری است که از آنجا تا ایلیا پنج روز راه است و هنگامی که عمربن خطاب بسال شانزدهم هجرت بجانب بیت المقدس میرفت از آنجا گذشت . (حبیب السیر چ
خابیةلغتنامه دهخداخابیة. [ ی َ ] (ع اِ) خابیه .خم . خنب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : چون جانهاشان برکند، خونشان ز تن بپراکندآرد بفردا افکند، در خسروانی خابیه . منوچهری .و رج
خشایه ثیهلغتنامه دهخداخشایه ثیه . [ خ َ ی َ ی َ ] (اِ) شاه را بزبان فارسی قدیم می گفتند . (از ایران باستان ج 1 ص 46).
سرخابیهلغتنامه دهخداسرخابیه . [ س ُ بی ی َ ] (اِخ ) یا خشبیه . اصحاب سرخاب طبری از فرق زیدیه که به کمک مختاربن ابی عبید ثقفی خروج کردند و چون سلاحی جز چوب (خشب ) نداشتند به این اسم
خشبیلغتنامه دهخداخشبی . [ خ َ ش َ بی ی ] (ص نسبی ) منسوب است به خشبیه که طایفه ای از روافض اند وبه هر یک از آنان خشبی گویند. (از انساب سمعانی ).
سرخاب طبریلغتنامه دهخداسرخاب طبری . [ س ُ ب ِ طَ ب َ ] (اِخ ) سرسلسله ٔ فرقه ٔ سرخابیه از فرق زیدیه . رجوع به سرخابیه و خشبیه و خاندان نوبختی ص 255 شود.
صرخابلغتنامه دهخداصرخاب . [ ص ُ ] (اِخ ) طبری . رئیس فرقه ای از زیدیه . الخشبیة. اصحاب صرخاب الطبری ، و وقت خروج سلاح ایشان از چوب بود. (بیان الادیان ص 34). ظاهراً کلمه معرب سرخا
زیدیهلغتنامه دهخدازیدیه . [ زَ دی ی َ ] (اِخ ) زیدیة. فرقه ای از شیعه که به زیدبن علی بن الحسین (ع ) ملقب به زین العابدین منسوبند و آنان سه طایفه اند: جاروریة ، سلیمانیة و بتیریة