خستدیکشنری فارسی به انگلیسیniggardliness, parsimony, pennypinching, penuriousness, stinginess, tightness
خستلغتنامه دهخداخست . [ خ ُ ] (اِ) قرار. آرام . (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || آستین جامه . (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع).
خستلغتنامه دهخداخست . [ خ َ ] (اِخ ) ناحیتی بوده است از بلاد فارس نزدیک دریا. (از یاقوت در معجم البلدان ) : خوار باد و خسته دل بدخواه جاه و دولتش گر به بغداد است و ری یا در طخا
خستلغتنامه دهخداخست . [ خ َ ] (مص مرخم ) عمل خستن . (از ناظم الاطباء). رجوع به «خستن » شود.- پای خست ؛ پای خسته . پای مجروح . (یادداشت بخط مؤلف ).- || لگدکوب . لگدمال .- پی خس
خست کردنلغتنامه دهخداخست کردن . [ خ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رنگ کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : نویسنده برخامه بنهاد دست بعنبر سر نامه را کرد خست . فردوسی .گویا با تو من نشست کنم قصدآن
خست کردنلغتنامه دهخداخست کردن . [ خ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رنگ کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : نویسنده برخامه بنهاد دست بعنبر سر نامه را کرد خست . فردوسی .گویا با تو من نشست کنم قصدآن
خستجانلغتنامه دهخداخستجان . [ خ َ ] (اِخ ) نام یکی از ولایت شمالی ایران : اشکور و دیلمان و ولایت طوالش و خرکان و خستجان ولایت بسیار است مابین عراق و جیلانات در کوهستان خست افتاده
خسترلغتنامه دهخداخستر. [ خ َ ت َ ] (اِ) حشرات الارض مانند مار و سوسمار و جز آن و نوع این حیوانات را بزبان فرنگ رپتیل گویند و آن طایفه از حیوانات ذی فقاری را نامند که خونشان سرد
خستنلغتنامه دهخداخستن . [ خ َ ت َ ] (مص ) مجروح کردن . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرای ناصری ). مجروح ساختن . ریش کردن . زخمی کردن . خراشید