خر کوچکلغتنامه دهخداخر کوچک . [ خ َ رِ چ َ / چ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) خر ریز. خری که جثه اش کوچکتر از سایر خران است . مقابل خر بزرگ . تدمری . دوبل .
خَرَّفرهنگ واژگان قرآنبه خاک افتاد (از خرور به معني به خاک افتادن کلمه خر - به طوري که راغب گفته - به معناي افتادن و سقوطي است که صداي خرير از آن شنيده شود ، و خرير به معناي صداي آب
خرکفرهنگ انتشارات معین(خَ رَ) (اِمصغ .) 1 - خر کوچک . 2 - چهارپایه ای چوبین که در ورزش آن را به کار برند. 3 - آلتی کوچک ، استخوانی یا چوبی ، که روی کاسة تار نصب کنند و سیم های تار ر
خرکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خر کوچک.۲. (ورزش) در ژیمناستیک، وسیلهای به شکل چهارپایهای چوبی.۳. چهارپایۀ بزرگی که تختۀ درازی بر روی آن نصبشده و کارگران ساختمانی هنگام کار کردن بالای آن
جحیشلغتنامه دهخداجحیش . [ ج ُ ح َ ] (ع اِ مصغر) کره خر کوچک . (ناظم الاطباء). مصغر جَحْش . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از قطر المحیط). و رجوع به جحش شود.- امثال : عش یا جُحیش
خرچهلغتنامه دهخداخرچه . [ خ َ چ َ / چ ِ ] (اِ) حاشیه . (از ناظم الاطباء). || مخارجی که در ادعای چیزی خرج کنند. (از ناظم الاطباء). || (اِ مصغر) خر کوچک . کره خر. (یادداشت بخط مول