خریتلغتنامه دهخداخریت . [ خ َ ] (اِخ ) ابن راشد ناجی در کتاب فتوح سیف بن عمر از او نام برده است و از طریق زیدبن اسلم آورده که خریت بن راشد رسول خدا را بین مکه و مدینه دروفد بنی
خریتلغتنامه دهخداخریت . [ خ َ ری ی َ ] (مص جعلی ، اِمص ) خر بودن . کنایه از حماقت و سفاهت و نادانی است . (یادداشت بخط مؤلف ).- امثال :کره ٔ خر از خریت پیش پیش مادر است .
خریتلغتنامه دهخداخریت . [ خ ِرْ ری ] (ع ص ) راهبر استاد. راهنمای دانا. (از اقرب الموارد). دلیل حاذق . (یادداشت بخط مؤلف ). ج ، خَرارِت و خراریت : اما الفقه فهو [ ای ابوجعفر الط
خراریتلغتنامه دهخداخراریت . [ خ َ ] (ع اِ) ج ِ خِرّیت . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خریت در این لغت نامه شود.
زبیرلغتنامه دهخدازبیر. [ زُ ب َ ] (اِخ ) ابن خِرّیت بصری . از راویان حدیث بود و احمدبن حنبل و یحیی بن معین وی را ثقه خوانده اند. از عکرمة و ابولبید روایت دارد. حمادبن زید و براد