خریلغتنامه دهخداخری . [ خ ُرْ ری ی ] (اِخ ) نام پدر یعقوب بن خره دباغ خری فارسی است . (از انساب سمعانی ).
خریلغتنامه دهخداخری . [ خ ُرْ ری ی ] (ع اِ) گلوی آسیا. (از منتهی الارب ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خریلغتنامه دهخداخری . [ خ ِ ] (اِ) گلی زرد پررنگ میان سیاه که همیشه بهار و خیری نیز گویند. (ناظم الاطباء) : رونق زیب دگر دارد کنون طرف چمن از خری و خطمی و ریحان وشاخ یاسمن . اب
خریلغتنامه دهخداخری . [ خ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دشت بخش سلوانا شهرستان ارومیه واقعدر 6 هزارگزی شمال خاوری سلوانا در مسیر ارابه رو سلوانا ارومیه ، دره ، سردسیر و آب آن از
خریلغتنامه دهخداخری . [خ َ ] (حامص ) حماقت . سفاهت . (از ناظم الاطباء). بلادت یا نادانی . جهالت . (یادداشت بخط مؤلف ) : به دین از خری دور باش و بدان که بی دینی ای پور بی شک خر
خری برده رشانلغتنامه دهخداخری برده رشان . [ خ َ ب َ دَ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاهیجان بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در چهل وپنج هزارگزی باختر مهاباد و دوهزارگزی خاور شوسه ٔ نقده
خری عاقلانلغتنامه دهخداخری عاقلان . [ خ ِ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان منگور بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در 51 هزارگزی جنوب باختری مهاباد و 41 هزارگزی باختر شوسه ٔ مهاباد به سرد
خری عاقلانلغتنامه دهخداخری عاقلان . [ خ ِ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بریاجی بخش سردشت شهرستان مهاباد، واقع در 6 هزارگزی جنوب باختری سردشت و 6 هزارگزی جنوب ارابه رو بیوران به سردشت
خریدنلغتنامه دهخداخریدن . [ خ ُرْ ری دَ ] (مص ) خرخر کردن گربه . آواز دادن گربه . (یادداشت مؤلف ) : مردم سفله بسان گرسنه گربه گاه بنالد بزار و گاه بخردتاش شکم خوار داری و ندهی چ
خری برده رشانلغتنامه دهخداخری برده رشان . [ خ َ ب َ دَ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاهیجان بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در چهل وپنج هزارگزی باختر مهاباد و دوهزارگزی خاور شوسه ٔ نقده
خری عاقلانلغتنامه دهخداخری عاقلان . [ خ ِ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان منگور بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در 51 هزارگزی جنوب باختری مهاباد و 41 هزارگزی باختر شوسه ٔ مهاباد به سرد
خری عاقلانلغتنامه دهخداخری عاقلان . [ خ ِ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بریاجی بخش سردشت شهرستان مهاباد، واقع در 6 هزارگزی جنوب باختری سردشت و 6 هزارگزی جنوب ارابه رو بیوران به سردشت
خریدنلغتنامه دهخداخریدن . [ خ َ دَ ] (مص ) پول دادن در ازای چیزی و ابتیاع کردن . ضد فروختن . (ناظم الاطباء). ابتیاع . (زوزنی )، اشتراء. (زوزنی ). بیع. شراء. شری . (یادداشت بخط مو