خرکسلغتنامه دهخداخرکس . [ خ َ ک ُ ] (ص مرکب ) ابله . احمق . بی عقل .(از برهان قاطع) (از انجمن آرای ناصری ) : چلپی آن ز خرکسان ممتازدست پرورده ٔ غیاث دراز. شفائی (از آنندراج ).||
خِرْکُسگویش گنابادی در گویش گنابادی زنی را گویند که برایش فرقی ندارد با چه مردی سکس میکند و صرفا طالب اطفای شهوت خود است و به هر کسی پا میدهد.
فگاریلغتنامه دهخدافگاری . [ ف َ ] (ص ) فگار. افگار. مجروح : نگه کن تا بر این خر کس نشسته ست که این بدخو نکردستش فگاری ؟ ناصرخسرو.رجوع به فگار شود.
روضهلغتنامه دهخداروضه . [ رَ ض َ / ض ِ ] (ع اِ) نوحه سرایی بر مصائب اهل بیت رسول (ص ) به نثر. مأخوذ از روضةالشهداء تألیف ملاحسین واعظ کاشفی ،مقابل تعزیه که نوحه سرایی به نظم ا