خرسانةدیکشنری عربی به فارسیسفت کردن , باشفته اندودن يا ساختن , بهم پيوستن , ساروج کردن , واقعي , بهم چسبيده , سفت , بتون , ساروج شني , اسم ذات
خرقانه ٔ علیالغتنامه دهخداخرقانه ٔ علیا. [ خ َ رَ ن َ ی ِ ع ُل ْ ] (اِخ ) نام رودی بوده است ببخارا. (از تاریخ بخارای نرشخی ص 39).
خرسان شاهلغتنامه دهخداخرسان شاه . [ خ َ ] (اِخ ) لقب پادشاهان شروان که آنرا لیزان شاه و شروانشاه نیز می خوانند. (از حدود العالم ).
خراسانهلغتنامه دهخداخراسانه . [ خ ُ ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. واقع در 36هزارگزی جنوب خاوری مهاباد و 19هزارگزی باختر شوسه ٔ بوگان به میاندوآب