خرزانلغتنامه دهخداخرزان . [ خ َ ] (اِ) روز اول سال ایرانیان که اول ِ بهار و عید نوروز باشد. (از ناظم الاطباء).
خرزانلغتنامه دهخداخرزان . [ خ َ ] (اِخ ) نام گردنه ٔ صعب المروری است در بین قزوین و طارم . (از ناظم الاطباء).
جزیرةالبابلغتنامه دهخداجزیرةالباب . [ ج َ رَ تُل ْ ] (اِخ ) این جزیره در دریای خرزان برابر دربند خرزان واقع است . از آنجاروین خیزد که به همه ٔ جهان ببرند و رنگ رزان از آن بکار برند. (
لوشانلغتنامه دهخدالوشان . [ ل َ / لُو ] (اِخ ) نام محلی کنار راه قزوین و رشت میان پاچنار و بهادی وند بزرگ ، واقع در 236هزارگزی تهران نزدیک خرزان . دارای پلی بزرگ به همین نام در ج
هم داستانلغتنامه دهخداهم داستان . [ هََ ] (ص مرکب ) دو کس را گویند که پیوسته با هم سخن کنند و حکایت گویند و صحبت دارند. || موافق . (برهان ). متفق . هم سخن . هم عقیده . هم فکر. (یاددا