خردگیلغتنامه دهخداخردگی . [ خ ُ دَ / دِ ] (حامص ) خردی . کوچکی : من از خردگی رانده ام با سپاه که ویران کنم دوده ٔ ساوه شاه . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 5 ص 2252).زمین زینهاری
خردگیاخوارهلغتنامه دهخداخردگیاخواره .[ خ ُ خوا / خا رَ / رِ ] (اِ مرکب ) حیوانی که از گیاه خرد تغذیه کند. کنایه از پست و خوار : هردو در این باره نه پسباره ایدخرده ٔ آن خردگیاخواره اید.
خردگیرلغتنامه دهخداخردگیر. [ خ ُ ](نف مرکب ، اِ مرکب ) نوعی از مرغان شکاری که شکار ازمرغان خرد گیرند. مقابل کلان گیر. (یادداشت مؤلف ).
بی خردگیلغتنامه دهخدابی خردگی . [ خ ُ دَ /دِ ] (حامص مرکب ) در شواهد ذیل معنی بی ادبی ، گستاخی میدهد اما در فرهنگهای موجود یافت نشد : هیچ دانی چگونه خواهم خواست عیب بی خردگی و مستی
خردپیشهفرهنگ مترادف و متضادخردمند، خردورز، خردور، عاقل، حکیم، بخرد، فرزانه، دانا ≠ جهالتپیشه، سفیه، کانا
خردگیاخوارهلغتنامه دهخداخردگیاخواره .[ خ ُ خوا / خا رَ / رِ ] (اِ مرکب ) حیوانی که از گیاه خرد تغذیه کند. کنایه از پست و خوار : هردو در این باره نه پسباره ایدخرده ٔ آن خردگیاخواره اید.
خردگیرلغتنامه دهخداخردگیر. [ خ ُ ](نف مرکب ، اِ مرکب ) نوعی از مرغان شکاری که شکار ازمرغان خرد گیرند. مقابل کلان گیر. (یادداشت مؤلف ).
بی خردگیلغتنامه دهخدابی خردگی . [ خ ُ دَ /دِ ] (حامص مرکب ) در شواهد ذیل معنی بی ادبی ، گستاخی میدهد اما در فرهنگهای موجود یافت نشد : هیچ دانی چگونه خواهم خواست عیب بی خردگی و مستی
کلان گیرلغتنامه دهخداکلان گیر. [ ک َ ] (نف مرکب ) مقابل خردگیر. انواعی از مرغان شکاری که شکار کلان گیرند. باز. بازی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلانگیریلغتنامه دهخداکلانگیری . [ ک َ ] (حامص مرکب ) کلان گرفتن . مقابل خردگیری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).