خردگاهلغتنامه دهخداخردگاه . [ خ ُ ] (اِ) خیمه ٔ کوچکی که در درون خیمه ٔ بزرگی برپا کنند. (ناظم الاطباء). || آن جای از سینه ٔ شتر که در وقت خوابیدن بزمین رسد ومانند کف پای او باشد.
خرگاهلغتنامه دهخداخرگاه . [ خ َ ] (اِخ ) نام ایالتی بوده است : ز مرزی کجا مرز خرگاه بودازاو زال را دست کوتاه بود.فردوسی .
خرگاهلغتنامه دهخداخرگاه . [ خ َ ] (اِخ ) نام شهری بمصر در شمال بولاغ و نیز نام واحه ای بدانجا. (یادداشت بخط مؤلف ).
خرگاه خضرالغتنامه دهخداخرگاه خضرا. [ خ َ هَِ خ َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از آسمان . (یادداشت مؤلف ).
وظیفلغتنامه دهخداوظیف . [ وَ ] (ع اِ) خردگاه ساق و ذراع اسب و شترو جز آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مستدق الذراع او الساق من الخیل و الابل و غیرها. (اقرب ال
انفداعلغتنامه دهخداانفداع . [ اِ ف ِ] (ع مص ) کج گردیدن خردگاه دست و پای ستور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و رجوع به فَدَع و افدع شود.
فورةلغتنامه دهخدافورة. [ رَ ] (ع اِ) علتی است که در خُردگاه دست و پای ستور حادث گردد و وقت مالیدن پراکنده و باز فراهم گردد و ستور را لنگ کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فدعلغتنامه دهخدافدع . [ ف َ دَ ] (ع اِمص ) کجی خردگاه دست و پای ، چندانکه کف دست و پا چپ رویه برگردد. || کجی است در بندها، گویی از جای خود زائل شده ، و آن اکثر در ارساغ ستور خل
مششلغتنامه دهخدامشش . [ م َ ش َ ] (ع اِ) تندی که در خردگاه دست و پای ستور برآید و سخت گردد کمتر از سختی استخوان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چیزی که در وظیف دابه