خردواتلغتنامه دهخداخردوات . [ خ ُ دَ ](اِ) ترهات . (ناظم الاطباء). || ناچیز. خردمرد. لاشی ٔ. ریزه ریزه ها از هر چیز. (ناظم الاطباء).
خردوانی کردنلغتنامه دهخداخردوانی کردن . [ خ َ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مسابقه ٔ دوانیدن خر گذاردن . مقابل اسب دوانی کردن . || خر دوانیدن . رجوع به خر دوانیدن شود.
خردوانیلغتنامه دهخداخردوانی . [ خ َ دَ ] (حامص مرکب ) عمل دوانیدن خر. مقابل اسبدوانی . در گذشته در ایران رسم بر این بود که پس از اسب دوانی دور میدان خر میدوانیدند و به این ترتیب مس
خرواتلغتنامه دهخداخروات . [ خ ُ رُ ] (اِخ ) نام دیگر کروات که ناحیتی است در جنوب اسلاو. (از قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به کروات شود.
خرواتستانلغتنامه دهخداخرواتستان . [ خ ُ رُ ت ِ ] (اِخ ) نام دیگر کرواتسی که واقع در شمال شرقی دریای آدریاتیک است . (از قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به کرواتسی شود.
چشمه خردولتلغتنامه دهخداچشمه خردولت . [ چ َ م َ خ َ دَ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «از قرای هرات است که در طرف راه مشهدبه هرات واقع شده ». (از مرآت البلدان ج 4 ص 233).
خردوانی کردنلغتنامه دهخداخردوانی کردن . [ خ َ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مسابقه ٔ دوانیدن خر گذاردن . مقابل اسب دوانی کردن . || خر دوانیدن . رجوع به خر دوانیدن شود.
خردوانیلغتنامه دهخداخردوانی . [ خ َ دَ ] (حامص مرکب ) عمل دوانیدن خر. مقابل اسبدوانی . در گذشته در ایران رسم بر این بود که پس از اسب دوانی دور میدان خر میدوانیدند و به این ترتیب مس
خرواتلغتنامه دهخداخروات . [ خ ُ رُ ] (اِخ ) نام دیگر کروات که ناحیتی است در جنوب اسلاو. (از قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به کروات شود.
خرواتستانلغتنامه دهخداخرواتستان . [ خ ُ رُ ت ِ ] (اِخ ) نام دیگر کرواتسی که واقع در شمال شرقی دریای آدریاتیک است . (از قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به کرواتسی شود.
چشمه خردولتلغتنامه دهخداچشمه خردولت . [ چ َ م َ خ َ دَ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «از قرای هرات است که در طرف راه مشهدبه هرات واقع شده ». (از مرآت البلدان ج 4 ص 233).