خردهدیکشنری فارسی به انگلیسیatom, bit, crumb, detail, dollop, driblet, fraction, grain, jot, matchwood, modicum, nub, odd, paring, peewee, scrap, shiver, sliver, smithereens, soupçon, spli
خردهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ریزۀ هرچیز.۲. مقدار کم و اندک از چیزی.۳. (صفت) کوچک.۴. پول خُرد؛ سکه.۵. [قدیمی] شرارۀ آتش.۶. نکته.۷. [قدیمی، مجاز] نکته.۸. [قدیمی، مجاز] عیب؛ خطا. خرده گرفت
خردهلغتنامه دهخداخرده . [ خ ُ دَ / دِ ] (ص ، اِ) ریزه هر چیز را گویند. (برهان قاطع). ریزه ٔ هر چیز از قبیل چوب و امثال آن . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). ریزه ٔ هر چیز از نان
خالصهلغتنامه دهخداخالصه . [ ل ِ ص َ / ص ِ ] (ع ص ) بی آمیغ. (منتهی الارب ): غب خالصه ؛ تب نوبه که شطرالغب و ربعنباشد. || (اِ) زمین و ملک پادشاهی که به جاگیر کسی نباشد. (آنندراج )
بیکنلغتنامه دهخدابیکن . [ ب ِ ک ِ ] (اِخ ) نثنیل (1647 - 1676 م .). سرکرده ٔ شورشی که در 1676 م . در مهاجرنشین ویرجینیا (ایالات متحده ٔ آمریکای حالیه ) برپا شد. سبب عمده ٔ آن اس
فرانکلینلغتنامه دهخدافرانکلین . [ فْرا/ ف ِ ] (انگلیسی ، اِ) این واژه در قرون وسطی ، در انگلستان ، به زمین دارانی اطلاق میشد که بین خرده مالکان و شوالیه ها قرار میگرفتند. (از فرهنگ