خردملغتنامه دهخداخردم . [ خ َ دُ ] (اِ مرکب ) دم خر. دنب خر. (یادداشت بخط مؤلف ) : گنده و قلتبان و دون و پلیدریش خردم ّ و جمله تنْش کلخچ .عماره ٔ مروزی .
خردمندفرهنگ مترادف و متضادباخرد، باشعور، بخرد، حکیم، خردور، دانا، دانشمند، دانشور، زیرک، صائبنظر، عاقل، عالم، فاضل، فرزانه، فهمیده، فهیم، لبیب، متیقظ، هوشمند، هوشیار ≠ بیعقل، کودن، گول،
خردمنددیکشنری فارسی به انگلیسیintellect, intellectual, intelligent, sage, rational, reasonable, sagacious, sane, sapient, sensible, stable, wise
خردمندانهدیکشنری فارسی به انگلیسیinsightful, intellectual, judicial, sound, oracular, rational, reasonable, sage, sane, sensible, wise, wisely