خرامینلغتنامه دهخداخرامین . [ خ َ ] (اِ) نوعی از علف باشد. (برهان قاطع) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) : بماندم اینجا بیچاره راه گم کرده نه آب با من یک شربه ناخر امینا.بهرامی (از لغ
جرامینلغتنامه دهخداجرامین . [ ] (اِ) چراگاه علف باشد. (فرهنگ اسدی ) : بماندم اینجا بیچاره راه گم کرده نه آب با من یک شربه نه جرامینا. بهرامی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).رجوع
اینجالغتنامه دهخدااینجا. (اِ مرکب ، ق مرکب ) این مکان . این موضع. این محل . ایدر. هنا. هیهنا : من اینجا دیر ماندم خوار گشتم عزیز از ماندن دائم شود خوار. دقیقی .همان طوس و نوذر در
ابوالحسن بهرامیلغتنامه دهخداابوالحسن بهرامی . [ اَبُل ْ ح َ س َ ن ِ ب َ ] (اِخ ) کنیت استاد علی متخلص به بهرامی ، از مردم سرخس و از شعرای زمان ناصرالدین سبکتکین . ابیات ذیل در لغت نامه ها
بیچارهلغتنامه دهخدابیچاره . [ رَ / رِ ] (ص مرکب ) مسکین . (مهذب الاسماء). عاجز و بی نوا. فرومانده و مأیوس و خوار. مستمند و بی درمان . (از ناظم الاطباء). عاجز. (فرهنگ فارسی معین )