خراش دادنلغتنامه دهخداخراش دادن . [ خ َ دَ ] (مص مرکب م ) ایجاد خراش در شی ٔ کردن . احداث خراش در شی ٔ نمودن .
خراشلغتنامه دهخداخراش . [ خ َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ از راویانست وابن عدی گمان کرده که او مولای انس بوده است و احادیثی از او دارد. (از لسان المیزان ج 20 ص 395، 396).
خراشلغتنامه دهخداخراش . [ خ َ ] (اِ) هر چیز شکافته و دریده . || تلف . (از ناظم الاطباء). || ریش . (ناظم الاطباء). اثر جرح . خدش . خَدَشَه . اثرخراشیدن بر چیزی . (یادداشت بخط مؤ
بشکلیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخراش دادن چیزی با ناخن یا یک چیز نوکتیز: ◻︎ یاسمن لعلپوش، سوسن گوهرفروش / بر زنخ پیلگوش نقطه زد و بشکلید (کسائی: ۳۳).