خراجلغتنامه دهخداخراج . [ خ َ / خ ُ ] (ع اِ) باج . ج ، اخرجه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).- امثال :الخراج بالضمان ؛ این قول پیغمبر است و مقصود آن است که مکسوبه ٔ غلام
خراجلغتنامه دهخداخراج . [ خ َرْ را ] (ع ص ) کسی که بسیار خرج کند. (از ناظم الاطباء). در تداول فارسی آنکه بسیار خرج کند. (یادداشت بخط مؤلف ). بسیار خرج کننده . || بادهش . باکرم
خراجلغتنامه دهخداخراج . [ خ ُ ] (ع اِ) ریش . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ج ، خُراجات . || ریش هزارچشمه ، معرب خُورَه . (یادداشت بخط مؤلف ). در کشاف اصطلاحات الفنون آمد
خراج الرأسلغتنامه دهخداخراج الرأس . [ خ َ جُرْ رَ ] (ع اِ مرکب ) خراج سر. گزیت . (مهذب الاسماء). جزیت . رجوع به خراج رأس در این لغت نامه شود.
خراج المقاسمةلغتنامه دهخداخراج المقاسمة. [ خ َ جُل ْ م ُ س َ م َ ] (ع اِ مرکب ) رجوع به «خراج » و «مقاسمه » در این لغت نامه شود.
خراج گیرلغتنامه دهخداخراج گیر. [ خ َ ] (نف مرکب ) عَشّار. باژبان . (یادداشت بخط مؤلف ). آنکه خراج گیرد. آنکه اخذ خراج کند.
خراج الرأسلغتنامه دهخداخراج الرأس . [ خ َ جُرْ رَ ] (ع اِ مرکب ) خراج سر. گزیت . (مهذب الاسماء). جزیت . رجوع به خراج رأس در این لغت نامه شود.