خدازدهلغتنامه دهخداخدازده . [ خ ُ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کنایه از بدبخت . کنایه از بیچاره . آنکه بدبخت و بی کس شده .
خدادهاد کردنلغتنامه دهخداخدادهاد کردن .[ خ ُ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جواب نفی دادن . در مقابل پرسش سائلی جواب منفی دادن . کنایه از محروم کردن . چون فقیری از کسی درخواست چیزی کند سؤال شد
خدادهاد کردنلغتنامه دهخداخدادهاد کردن .[ خ ُ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جواب نفی دادن . در مقابل پرسش سائلی جواب منفی دادن . کنایه از محروم کردن . چون فقیری از کسی درخواست چیزی کند سؤال شد
خدابخشلغتنامه دهخداخدابخش . [ خ ُ ب َ ] (ن مف مرکب ) خداده . خدابخشیده . عطای الهی . (یادداشت بخط مؤلف ). || (اِ) نامی از نامهای مردان . (یادداشت بخط مؤلف ).
نوشتهلغتنامه دهخدانوشته . [ ن ِ وِ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) کتابت کرده شده . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). نوشته شده . که بر آن چیزی نگاشته یا نقشی کشیده باشند. مقابل نانوشته به معنی ک