خجندلغتنامه دهخداخجند. [ خ ُ ج َ ] (اِخ ) نام قصبه ای است در ماوراءالنهر که مولد کمال است . (برهان قاطع). نام شهری از بلاد ماوراءالنهر که مولد کمال خجندی از آن شهر است . (شرفنام
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [ خ ُ ج َ ] (اِخ ) موسی بن عبداﷲ مؤدب ، مکنی به ابوعمران . مردی ادیب و فاضل بود و صاحب حکم و امثال مدون و مروی است . او از ابی النصر محمدبن حکم بزاز سم
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [ خ ُ ج َ ] (اِخ ) یحیی بن الفضل الوراق خجندی ، مکنی به ابوبکر. از بزرگانی است که بجمع آثار پرداخت و از کثیری مردمان حدیث شنید و کتابی در شرح حال صحابه
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [ خ ُ ج َ] (اِخ ) احمدبن یعقوب بن عفیربن الجنیدبن موسی التمیمی خجندی مکنی به ابوالفضل . ابوعبداﷲ حاکم در «تاریخ » نام او را آورده و گفته است که ابوالفضل
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [خ ُ ج َ ] (اِخ ) عجبی خجندی نام یکی از شعرای معروف بوده و عوفی درباره ٔ او آرد: عجبی خجندی از اعاجیب ایام و نوادر روزگار بود. عنصری آن طبع زاینده را بن
خجندیلغتنامه دهخداخجندی .[ خ ُ ج َ ] (اِخ ) عمربن هارون بن طالب خجندی . شیخ بزرگوار و صالحی است از بزرگان صوفی که بحسن سیرت مشهور بوده است . اصل او از خجندی است ولی در حلب شام سک
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [ خ ُ ج َ ] (اِخ ) موسی بن عبداﷲ مؤدب ، مکنی به ابوعمران . مردی ادیب و فاضل بود و صاحب حکم و امثال مدون و مروی است . او از ابی النصر محمدبن حکم بزاز سم
خجندةلغتنامه دهخداخجندة. [ خ ُ ج َ دَ ] (اِخ ) نام دیگر خجند است نزد جغرافیانویسان اسلامی . یاقوت این شهر را در معجم البلدان چنین می آورد. خجنده در اقلیم چهارم واقع و طولش 92 درج
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [ خ ُ ج َ ] (اِخ ) ضیاءالدین خجندی شاعری از اهل خجند بود که بشیراز مسکن گزید ودر هرات بخاک سپرده شد او بوفور فضل و کمال معروف بود و شرحی بر محصول فخر را
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [ خ ُ ج َ ] (ص نسبی ) منسوب به «خجند» که شهر کبیر پرنعمتی است . (از انساب سمعانی ). منسوب به «خجندة» رجوع به «خجند» و «خجندة» شود : خاقانی اگر چه هست می
خجندیانلغتنامه دهخداخجندیان . [ خ ُ ج َ ](اِخ ) نام خاندان معروفی در اصفهان بوده و این خاندان در اصفهان از رؤسای شافعیه بوده اند و غالباً مابین ایشان و حنفیه نزاع دست میداد و بقتل