خجسته داشتنلغتنامه دهخداخجسته داشتن . [ خ ُ ج َت َ / ت ِ ت َ ] (مص مرکب ) مبارک داشتن . میمون داشتن . تبرک گرفتن . تیمن داشتن : کارش از خجسته داشتن کرم بدان بزرگی شد تا اردشیر بحیلت آن
خسته داشتنلغتنامه دهخداخسته داشتن . [ خ َ ت َ / ت ِ ت َ ] (مص مرکب ) ملول کردن . ناشاد کردن . خشنود نکردن : پیام ما که رساند بخدمتش که رضارضای اوست اگر خسته دارد ار خشنود.سعدی .
خجستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. باشگون، شگوندار ≠ بداختر، شوم، نامبارک، نحس، گجسته ۲. سعد، فرخ، فرخنده، مبارک، متبرک، مسعود، میمون، همایون ≠ نامبارک، گجسته ۳. خوش، نیک ≠ بد، نکوهیده، ۴. خوش
خجستهدیکشنری فارسی به انگلیسیauspicious, blessed, brave, felicitous, festal, fortunate, happy, joyful, joyous, lucky, Olympian, opportune, propitious
خجستهلغتنامه دهخداخجسته . [ خ ُ ج َ ت َ ] (اِخ ) نام یکی از زنان اصفهانیه از روات حدیث است در اصل لفظ عجمی است . (از منتهی الارب ).
خجستهلغتنامه دهخداخجسته . [ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ ] (ص ) مبارک . میمون . (از برهان قاطع) (صحاح الفرس ) (فیروزآبادی ) (زمخشری ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرای ناصری ) (آ
اردشیر بابکانلغتنامه دهخدااردشیر بابکان .[ اَ دَ / دِ رِ ب َ ] (اِخ ) مؤسس سلسله ٔ ساسانی . شورش و اختلالی که در آغاز قرن سوم میلادی در ایالت پارس واقع شد انحطاط قدرت اشکانیان را در آن
آمدنیامدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. احتمال میمنت داشتن و خجسته بودن یا نبودن.۲. برای بعضی خجسته و بامیمنت و برای بعضی نحس و شوم بودن.
نشان داشتنلغتنامه دهخدانشان داشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) علامت داشتن . مشخص بودن . || خبر داشتن . آگاه بودن . (یادداشت مؤلف ) : نه ز او زنده نه مرده دارم نشان به چنگ نهنگان مردم کش
آمد و نیامد داشتنلغتنامه دهخداآمد و نیامد داشتن . [ م َ دُ ن َ م َ ت َ ] (مص مرکب ) آمدنیامد داشتن . برای بعضی یُمن و برای بعضی شآمت داشتن . برای برخی خجسته و میمون و برای برخی شوم و بداُغر