خبر داشتنفرهنگ مترادف و متضادآگاه بودن، مطلع بودن، مستحضر بودن، در جریان بودن، واقف بودن، با اطلاع بودن
خبر داشتنلغتنامه دهخداخبر داشتن . [ خ َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) مطلع بودن . آگاهی داشتن . واقف بودن . اطلاع داشتن : ز رستم همانا نداری خبرکه گیتی ازو گشته زیر و زبر. فردوسی .سخن وزیر بغ
خبرفرهنگ مترادف و متضاد۱. آگاهی، اطلاع، نبا ۲. اخبار، شایعه، گزارش ۳. قضیه، روایت ۴. مسند ≠ مبتدا ۵. نقل، حدیث، گفتار ۶. محمول ۷. دستنبشته، ۸. اتفاق، حادثه، رویداد، ماجرا ۹. نشان، اثر
خبردیکشنری فارسی به انگلیسیannouncement, communication, copy, dope, intelligence, line, news, premonition, proof, tidings, warning, word
خبرلغتنامه دهخداخبر. [ خ ُ ] (ع ص ) عالم بخبر. مطلع. خبردار. واقف . دانا. (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از لسان العرب ) (از تاج العروس ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
اطلاع داشتنلغتنامه دهخدااطلاع داشتن . [ اِطْ طِ ت َ ] (مص مرکب ) خبر داشتن . آگاه بودن . خبر وآگاهی داشتن : من از واقعه ٔ دیروز شهر اطلاع داشتم . (فرهنگ نظام ). مستحضر بودن . وقوف داشت
نشان داشتنلغتنامه دهخدانشان داشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) علامت داشتن . مشخص بودن . || خبر داشتن . آگاه بودن . (یادداشت مؤلف ) : نه ز او زنده نه مرده دارم نشان به چنگ نهنگان مردم کش
تغافل داشتنلغتنامه دهخداتغافل داشتن . [ ت َ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) غفلت داشتن . خود را بی خبر داشتن از چیزی . تغافل کردن : کدام مطلب عالیست در نظر دل راکه بر مراد دو عالم تغافلی دارد.صائ
آگاهیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خبر داشتن؛ اطلاع.۲. هوشیاری؛ آگاه بودن: ◻︎ عبادت به تقلید، گمراهی است / خُنُک رهرویی را که آ گاهی است (سعدی۱: ۱۷۸).۳. (اسم) سازمان نیروی انتظامی برای کشف دزد