خبردارلغتنامه دهخداخبردار. [ خ َ ب َ ] (فعل امر) اصطلاحی است مر سربازان و نظامیان را که بدان وسیله آمر زیردستان را آماده برای انجام فرمانی می کند. || کلمه ای است امر که در آگاه کر
خبردارلغتنامه دهخداخبردار. [ خ َ ب َ ] (نف مرکب ) مطلع. بااطلاع . بیدار. هشیار. آگاه . (از ناظم الاطباء). خبیر : بدین چربی زبانی کرده در کارنه ای از بازی شیرین خبردار. نظامی .ز تع
خبردار شدنلغتنامه دهخداخبردار شدن . [ خ َ ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مطلع شدن . (از ناظم الاطباء). اطلاع یافتن . آگهی یافتن . واقف شدن . هوشیار شدن . بیدار شدن . (از ناظم الاطباء) : عالم
خبردار کردنلغتنامه دهخداخبردار کردن . [ خ َ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آگاهی دادن . اطلاع دادن . (از ناظم الاطباء) : وگر دانم که عاجز گشتم از کارکنم باری شهنشه را خبردار. نظامی .زی پدرش ر
خبردار نمودنلغتنامه دهخداخبردار نمودن . [ خ َ ب َ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) مطلع کردن . آگاهی دادن . خبردار کردن . رجوع به خبردار کردن شود.