خبانلغتنامه دهخداخبان .[ خ ُب ْ با ] (اِخ ) نام قریتی است به یمن در وادی خبان . گویند این قریه در حران است و آنرا «قریة الاسود الکذّاب » و «کهف » نامند. (از معجم البلدان یاقوت )
خبانلغتنامه دهخداخبان . [ خ ِ ] (ع مص ) درنوشتن جامه و دوختن آن تا کوتاه شود. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از تاج العروس ) (از البستان )
خبانلغتنامه دهخداخبان . [ خ ُ ](اِخ ) نام وادیئی است به یمن در عربستان . (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از یاقوت در معجم البلدان ).
وادی خبانلغتنامه دهخداوادی خبان . [ خ ُ ] (اِخ ) موضعی است در یمن از توابع ذمار. (از معجم البلدان ).
وادی خبانلغتنامه دهخداوادی خبان . [ خ ُ ] (اِخ ) موضعی است در یمن از توابع ذمار. (از معجم البلدان ).
خبونلغتنامه دهخداخبون . [ خ َ ] (ع اِ) مرگ ، یقال : خبنته خبون ؛ یعنی مرد چنانکه گفته میشود. شعبته شعوب . رجوع به خبان شود.
خبنداةلغتنامه دهخداخبنداة. [ خ َ ب َ ](ع ص ) جاریة خبنداة ؛ دختر تمام ساق و تمام اندام فربه و گران سرین . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || ساق خبنداة؛ ساق گرد و پرگوشت . (از م
خبندیلغتنامه دهخداخبندی . [ خ َ ب َ دا ] (ع ص ) رجل خبندی ؛ مردپرگوشت . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) مرد چاق پرگوشت . مرد سمین پرگوشت . مرد فربه پرگوشت . ج ، خباند.