خبازلغتنامه دهخداخباز. [ خ َب ْ با ] (اِخ ) حنا افندی . رئیس دانشکده ٔ ملی حمص . او راست : 1- «البرد القشیب فی مطارف التهذیب » 2- مجموع خطابه های ادبی که به سال 1910 م . برای شا
خبازلغتنامه دهخداخباز. [ خ َب ْ با ] (ع ص ، اِ) نان پز. نانوا. (دهار) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (ازتاج العر
خبازلغتنامه دهخداخباز. [ خ ُب ْ با ] (ع اِ) نام گیاهی است . رجوع به «خبازی » شود. (از منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از معجم الوسیط) (از البستان ) (از تاج العروس ) (ناظم الاطباء)
خباز بالالغتنامه دهخداخباز بالا. [ خ َب ْ با زِ ] (اِخ ) دهی است کوچک از دهستان هنزا بخش ساردوئیه ٔ شهرستان جیرفت ، واقع در 25 هزارگزی شمال باختری ساردوئیه و 5 هزارگزی شمال راه مالرو
خباز بلدیلغتنامه دهخداخباز بلدی . [ خ َب ْ با زِ ب َ ل َ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن حمدان مکنی به ابوبکر و معروف به خباز بلدی از «بلدة» بود که میگویند شهری از شهرهای جزیره بوده است . ابو
خباز قاینیلغتنامه دهخداخباز قاینی . [ خ َب ْ با زِ ی ِ ] (اِخ )شاعری بوده بحدود قرن چهارم و پنجم هَ . ق . و از او فقط بیتی است در لغت خَربیواز در لغت فرس اسدی :نکنی هیچ کار روزدرازکار
خباز بالالغتنامه دهخداخباز بالا. [ خ َب ْ با زِ ] (اِخ ) دهی است کوچک از دهستان هنزا بخش ساردوئیه ٔ شهرستان جیرفت ، واقع در 25 هزارگزی شمال باختری ساردوئیه و 5 هزارگزی شمال راه مالرو
خباز بلدیلغتنامه دهخداخباز بلدی . [ خ َب ْ با زِ ب َ ل َ ] (اِخ ) محمدبن احمدبن حمدان مکنی به ابوبکر و معروف به خباز بلدی از «بلدة» بود که میگویند شهری از شهرهای جزیره بوده است . ابو