خبارهلغتنامه دهخداخباره . [ خ َ رَ / رِ ] (ص ) چست و چالاک و جلد و هوشیار در کارها. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ ضیاء) (از انجمن
خبارهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجست و چالاک؛ چابک و زرنگ: ◻︎ فلک روغنگری گشتهست بر ما / به کار خویش در جلد و خباره (ناصرخسرو: ۴۶۰).
خبارةلغتنامه دهخداخبارة. [ خ َ رَ ] (ع اِ) واحد «خبار» است . رجوع به «خَبار» شود. || (مص ) ناظم الاطباء آنرا مصدر دیگر خَبُر می آورد .
خارهلغتنامه دهخداخاره . [ رَ / رِ ] (اِ) جاروبی را گویندکه بر سر چوب درازی بندند و سقف خانه را بدان روبندو پاک کنند. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ج 1 ص 378).
خارهلغتنامه دهخداخاره . [ رَ / رِ ] (اِ) بمعنی خار است که آن پارچه ٔ موجدار باشد و قیمتی . (آنندراج ) (برهان قاطع). نوعی از قماش و آن در نور آفتاب پاره پاره شودچنانچه کتان در مه
خارهلغتنامه دهخداخاره . [ رَ / رِ ] (اِ) ظاهراً آلتی بوده است از موی درشت چنانکه ماهوت پاک کن و دندان شوی : گره در گره خَم دُم تا به پشت همه سرش چون خاره موی درشت . اسدی . || ظا
خبارةلغتنامه دهخداخبارة. [ خ َ رَ ] (ع اِ) واحد «خبار» است . رجوع به «خَبار» شود. || (مص ) ناظم الاطباء آنرا مصدر دیگر خَبُر می آورد .
خبیرلغتنامه دهخداخبیر. [ خ َ ] (ع ص ) سنجیده . سامان کار. کارسازی کرده . ساخته و مهیا گردانیده . (از برهان قاطع). خباره . خبیره . خبره . || پیچیده . (از برهان قاطع). || آگاه . د
خارهلغتنامه دهخداخاره . [ رَ / رِ ] (اِ) جاروبی را گویندکه بر سر چوب درازی بندند و سقف خانه را بدان روبندو پاک کنند. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ج 1 ص 378).
خارهلغتنامه دهخداخاره . [ رَ / رِ ] (اِ) بمعنی خار است که آن پارچه ٔ موجدار باشد و قیمتی . (آنندراج ) (برهان قاطع). نوعی از قماش و آن در نور آفتاب پاره پاره شودچنانچه کتان در مه