خاک زادلغتنامه دهخداخاک زاد. (ن مف مرکب ) خاک نژاد. (آنندراج ) : ببین کاتشین کرمک خاکزادجواب از سر روشنائی چه داد.سعدی .
خاک زادفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. زادهشده از خاک: ◻︎ نشاید بنیآدم خاکزاد / که در سر کند کبر و تندیّ و باد (سعدی: ۱۷۳).۲. [مجاز] لقبی که گوینده برای اظهار فروتنی و تواضع به خود میدهد؛ خاکس
زاده ٔ خاکلغتنامه دهخدازاده ٔ خاک . [ دَ / دِ ی ِ ] (ترکیب اضافی ، اِمرکب ) کنایه از زر و سیم . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و رجوع به زاده شود.
خاکفرهنگ مترادف و متضاد۱. اقلیم، خطه، زمین، ارض، سرزمین، قلمرو ۲. تراب، تربت، ثری، طین، غبرا، گل ≠ آب، ماء ۳. غبار، گرد ۴. کشور، بلد، دیار، مملکت ۵. خاکجا، قبر، گور، مزار، مشهد، مقبره
خاکلغتنامه دهخداخاک . (اِ) یکی از عناصر اربعه است و به عربی تراب خوانند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 369) (فرهنگ جهانگیری ). بر طبق رأی قدماء طبیعت آن سرد و خشک
زادلغتنامه دهخدازاد. (مص مرخم ) بمعنی زائیدن باشد. (برهان قاطع) (فرهنگ رازی ). زادبوم ؛ وطن . رجوع به زادبوم شود. || مخفف زاده . زائیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منی
زادنلغتنامه دهخدازادن . [ دَ ] (مص ) ترجمه ٔ ولاد بکسر واو و آن را بعربی ولادت بر وزن کتابت و وضعالحمل نیز گویند. (آنندراج ).پهلوی Zatan، اوستا - Zan (زاییدن . زاییده شدن ). «با
خاکی نهادلغتنامه دهخداخاکی نهاد. [ ن ِ / ن َ ] (ص مرکب ) خلیق . افتاده . متواضع. (برهان قاطع) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 360). فروتن : چو مردان شیراز خاکی نهادندیدم که رحمت بر آن خاک باد. سع