خاکبازلغتنامه دهخداخاکباز. (اِ مرکب ) نوعی از بازی است . (ناظم الاطباء). || (نف مرکب ) کنایه از طفل است چون با خاک بازی می کند.
خاکبازیلغتنامه دهخداخاکبازی . (حامص مرکب ) عمل خاکباز و آن بازیی است که اطفال می کنند بر این نوع : توده خاکی را چند طفل گرد می کنند و در آن شیئی را مخفی می دارند سپس آن توده را بتع
خازبازلغتنامه دهخداخازباز. [ زَ زَ / زَ زُ / زُ زِ / زِ زُ / زُ زِن ْ / زِ ن ِ ] (ع اِ) مگسی است که در مرغزارها باشد.خِزِباز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (المنجد) (تاج العروس )
خاکبادکلغتنامه دهخداخاکبادک . [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پائین جام بخش تربت جام شهرستان مشهد. واقع در 37 هزارگزی جنوب خاوری تربت جام و 3 هزارگزی جنوب شوسه ٔ نظامی جنت آباد و تربت
خاکبیزلغتنامه دهخداخاکبیز. (نف مرکب ) شخصی را گویند که خاک کوچه ها و بازارها را بجهت نفع خود جاروب کند و ببیزد. (برهان قاطع). بیزنده ٔ خاک : دی طفلک خاک بیزغربال بدست میزد بدو دست
خاکبیزیلغتنامه دهخداخاکبیزی . (حامص مرکب ) عمل خاک بیختن . عملی که خاکبیز می کند تا زر بدست آرد یا آنکه از خاک بیختن سودی برد : خاک بیزی کن که من هم خاکبیزی کرده ام تا ز خاک این ما
خاکبازیلغتنامه دهخداخاکبازی . (حامص مرکب ) عمل خاکباز و آن بازیی است که اطفال می کنند بر این نوع : توده خاکی را چند طفل گرد می کنند و در آن شیئی را مخفی می دارند سپس آن توده را بتع
دانهلغتنامه دهخدادانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) مطلق حبوب خوردنی از گندم و جو و عدس و باقلا و ماش و نخود و لوبیا و خلر و گاودانه و جز آن . مطلق حبه ها. غله . مطلق حبه ها از جنس گندم
آغازلغتنامه دهخداآغاز. (اِ) بدائت (بدایت ).بدء (بدو). ابتدا. ابتداء. فاتحه . مفتتح . شروع . سر.دخش . درآمد. صدر. مبداء. اوّل . نخست . ازل . اصل . مقابل فرجام و انتها و انجام و ب
روزلغتنامه دهخداروز. (اِ) در پهلوی رُچ ، پارسی باستان رئوچه ، اوستا رئوچه ، هندی باستان رچیش ، ارمنی لئیز کردی روژ ، افغانی ورَج بلوچی رُچ و رُش ، وخی رئوج ، گیلگی روز ، فریزند