خامانلغتنامه دهخداخامان . (اِ) ج ِ خام . ناپختگان . کسانی که کار از روی بصیرت نکنند : در سپس این و آن شدند گروهی بی خردان جهان و ناکس خامان .ناصرخسرو.
خامانیطسلغتنامه دهخداخامانیطس . [ طِ ] (اِ) حشیشی باشد و آن را گلی است بنفش رنگ که شیرازیان آن را ماش دارو خوانند. یرقان را سود دارد و آن را کمافیطوس هم گفته اند. (برهان قاطع) (آنند
خاتانغهلغتنامه دهخداخاتانغه . [ غ َ ] (اِخ ) خاتانگه . نهری است در سیبریه که از شرق ایالت تومسگ سرچشمه میگیرد و قریب هزار هزارگز جریان دارد و به دریای منجمد شمالی میریزد. (از قاموس
خامانیطسلغتنامه دهخداخامانیطس . [ طِ ] (اِ) حشیشی باشد و آن را گلی است بنفش رنگ که شیرازیان آن را ماش دارو خوانند. یرقان را سود دارد و آن را کمافیطوس هم گفته اند. (برهان قاطع) (آنند
خالق آبادلغتنامه دهخداخالق آباد. [ ل ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان خامان شهرستان رفسنجان . واقع در 35 هزارگزی شمال خاوری رفسنجان و 15 هزارگزی شمال شوسه ٔ رفسنجان به کرمان . دارای
استاجلولغتنامه دهخدااستاجلو. [ اُ ] (اِخ ) رجوع به محمدبیک استاجلو و رجوع به محمدبیک خامان سلطان استاجلو شود.
ره نرفتهلغتنامه دهخداره نرفته . [ رَه ْ ن َ رَ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) بی تجربه . تجربه نادیده . (از فرهنگ فارسی معین ) : خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق .حافظ.