pointingدیکشنری انگلیسی به فارسیاشاره کردن، نشان دادن، تیز کردن، گوشه دار کردن، نوک گذاشتن، خاطر نشان کردن، متوجه ساختن، نقطه گذاری کردن، نوک دار کردن
خاطرنشانلغتنامه دهخداخاطرنشان . [طِ ن ِ ] (ن مف مرکب ) مرکوز ذهن . مرکوز خاطر. خاطرنشین . صاحب فرهنگ آنندراج آرد: «خیرالمدققین » گوید: درروزمره «نشان » بمعنی «نشانده شده » مستعمل می
stressدیکشنری انگلیسی به فارسیفشار، تاکید، اهمیت، ضربه، تقلا، قوت، تاکید کردن، پریشان کردن، خاطر نشان کردن