خاطرنشانلغتنامه دهخداخاطرنشان . [طِ ن ِ ] (ن مف مرکب ) مرکوز ذهن . مرکوز خاطر. خاطرنشین . صاحب فرهنگ آنندراج آرد: «خیرالمدققین » گوید: درروزمره «نشان » بمعنی «نشانده شده » مستعمل می
pointingدیکشنری انگلیسی به فارسیاشاره کردن، نشان دادن، تیز کردن، گوشه دار کردن، نوک گذاشتن، خاطر نشان کردن، متوجه ساختن، نقطه گذاری کردن، نوک دار کردن
قَبْضَتُهُفرهنگ واژگان قرآندر دست او - در احاطه ي قدرت اوست (عبارت "وَﭐلْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ ﭐلْقِيَامَةِ "اين معنا را خاطر نشان ميکند که در روز قيامت تمامي اسباب از سببيت م
stressدیکشنری انگلیسی به فارسیفشار، تاکید، اهمیت، ضربه، تقلا، قوت، تاکید کردن، پریشان کردن، خاطر نشان کردن