خارخاشاکلغتنامه دهخداخارخاشاک . (اِ مرکب ) خار و خاشاک : برای او از تلو و خارخاشاک تاج بافتند. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص 350).
فروزینهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچیزی که با آن آتش روشن کنند، مانندِ خاروخاشاک و هیزم نازک؛ آتشگیره؛ آتشزنه: ◻︎ شرری را که جست ز آهن و سنگ / بی فروزینه مشکل است درنگ (جامی۱: ۱۵۶).
جفافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. هر چیزی که نفع و فایده نداشته باشد؛ بیهوده.۲. باطل.۳. خاروخاشاک.۴. کف آب.۵. غش: ◻︎ بهر آن است این ریاضت واین جفا / تا برآرد کوره از نقره جفا (مولوی: ۴۴).